آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان رودخانه همیشه جاری است چون... ماه درست نشانی داده بود شماره 1
روزگار وحشىگرى طاغوت، تاراج انديشههاى بهارى را آه مىكشيديم. اختناق، هر لحظه اتفاقى سرخ بود. در تنگناى شب شليك بوديم و آرزومند كلماتى فاتحانه. تقويمها، بيهودگى را ورق مىزدند و معصومانهترين واژهها، زير يوغ ستم بودند. ناگهان، كسى فصلهاى پرتپش پيروزى را براى ما سوغات آورد و نقشه سياه شب را با دستان عزتمند خود ريزريز كرد. خرقهاى پرشكوفه بر اندام جغرافياى ميهن پوشاند تا هزارههاى ديگر اين خاك، از فخر فجر به خود ببالند. او هنگامى آمد كه چشمان فرتوت سيهزادگان را مه گرفته بود و به يكباره، همه آنها شفافيت خورشيد را باور كردند؛ كه: «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ». مردى آمد و با فجرنامه آزادى، حلاوتى اشراقى در كام وطن ريخت و ما را به اين اطمينان رساند كه تا آيههاى پيروز خدا هست، ميهن، مانند هر صبح، دست نخورده باقى خواهد ماند. فجر است و سپيده، حلقه بر در زده است روز آمده، تاج لاله بر سر زده است با آمدن امام، در كشور ما خورشيد حقيقت از افق سر زده است
شماره 2 ماندن واماندن است؛ و رفتن، رسيدن... او آمد و اين را به ما گفت و خود ـ موسى وار ـ بر شبزدگان كوه طور، برآشفت. عصايى در مشت و كولهبار دين و دانش، بر پشت. زمين، شوق و شورى ديگر گرفت و زمان، با فغان عندليبان، نغمهاى از سر. انفجار تاريخ؛ زلال خون پاك خاكيان و ترنّم قصيدههاى حنجرههاى افلاكيان، در بيشههاى پريشان بىباران اقليم شب گساران! گيوِ زمان، طلسم بسته ديوان روزگاران را شكست. از آسمان نگاهش هزار هزار ستاره در گلشن فردا نشست. رُخَش چونان هور و پيامش زلالتر از نور. زمان رسيد و دستهايى از جنس آسمان بر زخمهاى كهنه شهر شب، عطر مرهم نشانيد. سرودِ سبز رود را به كف بادِ صبا نهاد و نويد شكفتن را در سرزمين شقايق گونِ شاهدان، سر داد. آن مهربان آفتاب را گفت و آب و آينه را؛ و مسيحاتر از مسيح، همدوش موسى، خروش نيل را بر پيكر فرعونيان آشفت. و زَمهريرِ بهمنِ پيروز، بهاران شد؛ بوستان. عطرِ سحر، شميم رهايى، روح خدايى، بوى خوش آشنايى و... همه را، تنها داشت. به خشكسالى مجال ندهيم! زمان رسيد. بغض آسمان تركيد و زمين، فرياد هستى را شنيد. خورشيد در ميهمانى ماهترين همسايه اسفند، جامه گلگون شكوه و شعور پوشيد. آفتاب تابيد و از قلب هر شهيد، درختى روييد. شرممان باد، اگر چون ابرها نباريم؛ اگر بگذاريم شاخهاى ـ تنها ـ عريان بماند؛ و در پهنه خاكِ خوب خدا، حتى يك بيابان، ما را به خشكسالى بخواند! امام! هميشه در خاطر مايى
شماره3 آن روزها، روزهای استغاثه و شهادت بود. آن شبها شبهای قیام و تکبیر بود. مردی به میان خیل عاشقان و جانبازان آمده بود که خود سر حلقه عشاق جهان بود. باغبانی به آبیاری گلهای تشنه باغ انقلاب آمده بود تا این باغ، سبز و پر طراوت بماند و عطر گلهای آن، در دور دستترین نقاط جهان بپیچد و قلب آزادگان دنیا را بنوازد؛ و چنین بود که شمیم معنویت انقلاب، با نام نورانی امام، جهان را به تسخیر درآورد. آری، در آن شبها، هر مشت گره خوردهای به ستارهای نورانی میمانست. که به ستیز با ظلم و ظلمت آمده بود. هر تکبیری، کاخهای ستمگران را به لرزه درمیآورد. مردی در میان مردم بود که دلهاشان را قوی میساخت و ایمانشان را چون کوه، استوار میکرد. حالا خیلِ مشتاقان، چون جویبارهای کوچکِ به هم پیوسته، دریایی به وجود آوررده بودند که دستگاه ظلم را در خود میبلعید، دستگاهی که قرنها ساقه نهالهایِ اعتراض و قیام و عدالت خواهی را با تبر ستم، شکسته بود و حالا ریشهها از خواب تاریخی خود بیدار شده و به هم گره خورده بودند و از عمق خاکهای تیره جهل و تاریکی سر بر آورده بودند و فریاد میکشیدند، تا بهار دیگری را درطلوعی دیگر به تماشا بنشینند، بهاری که سرشار بود از گل و آواز پرنده و رنگین کمان و شکفتن و رستن و پویایی. در آن روزها و شبها، جنگلی از درخت و پرنده به راه افتاده بود تا خزان را برای همیشه از مرزهای این سرزمین بیرون کند. جنگلی که از هر گوشه آن، چشمهای میجوشید و درختهای جوانش به حفاظت از حریم بهار برمیخاست.
شماره4 کبوتر بزرگ از دور پیداست. افق را که نگاه کنی، میبینی که چگونه هوا را میشکافد و پیش میآید؛ اما نگرانی؛ آیا چه خواهد شد؟ میلیونها چشم، اینک ساقه نگاه خویش را به آسمان فرستادهاند، به انتظار بهار. آنگاه که نسیم سبز بالهای کبوترِ موعود، پیغام بهار را نجوا کند، ساقهها در کنار ابرها خواهند شکفت و آسمان را گلستانی خواهند کرد مفروش از رنگینترین آفتابگردانها که هماره چشم در چشم خورشیدی دوختهاند که بر دوش کبوترِ بزرگ پیش میآید و معجون زندگی را بر خاک این سرزمین فرو میپاشد؛ و این ارمغان بازگشت خورشید است. فریادهای شوق، فرودگاه را آذین بستهاند. پُشت در پُشت ایستادهاند مشتاقان مهجوری که هر لحظه انتظار شنیدن صدای هواپیما، بیتابشان میکند. و تکّه پارههای پیکر عنکبوت پیر، امّا هنوز در حال جان کندن است. وای که اگر درهای فرودگاه بسته بماند! و چه کوشش مضحکی است که هنوز در بدن عنکبوت میجنبد! عنکبوتی که واپسین نفسهایش را نیز سالها پیش فرو داده بیآن که بازدمی کرده باشد. و امّا کدام عنکبوت است که بتواند در مقابل غرّش توفان بالهای کبوتری بزرگ، همچنان بر جای بماند؟! فرودگاه گشوده میشود و پرنده آهنین بر زمین مینشیند. در هجومِ آن همه اشتیاق بکر و سر به مهر ـ که اینک چونان انبار باروتی منفجر شدهاند ـ پیرمردی جوان، پای بر سرزمینی میگذارد که سالها تشنه و عطشناک، قدمهایش را انتظار میکشیده است. آغوشها گشوده است، پیرمرد! خوش بازگشتی که بازگشت تو، پاسخ آن همه خونهای بر زمین ریخته و آن همه ارواح به آسمان پیوسته بود. اینک میدان ژاله میتواند خاطرات سرخ رنگ خویش را آزادانه تعریف کند؛ و خیابانهای همه شهرها شادند که هر یک میتوانند خود را به نام رفیع شهیدی مزیّن کنند. خوش بازگشتی که بازگشت تو، نگذاشت آن فریادها در عمق بغضهای پنهان خفه شوند! فریادهایی که آزادی را برای این قوم نعره میکشید؛ پس اینک میدان آزادی معنا خواهد گرفت. خوش بازگشتی که بازگشت تو، خطّ خم شده اخمها را خواهد شکست و سطر مستقیم لبخندها را بر همه چهرههای این سرزمین خلق خواهد کرد! آغوشها گشوده است، پیرمرد! خوش آمدی ... کل ارض کربلا نظرات شما عزیزان: دو شنبه 3 بهمن 1390برچسب:, :: 9:16 :: نويسنده : حسین بادفر
![]() ![]() |